تبليغاتX
ندونستم باید از تو می گذشتم...
 
ندونستم باید از تو می گذشتم...

ذکر لحظه های ناگفتنی
صفحه نخست   ::   آرشیو  ::   تماس با من   
 
پرواز

به نام نقطه اوج پرواز که در همه جاست

چه زیباست لحظه سبک شدن و آنگاه که بال می گشایی. غوطه ور می مانی از همه چیز خالی می شوی ...

دنیا با تمام مشکلاتش... دردهایت...

آیا از خودت پرسیده ای که چگونه می توان سبک بود در حالی که هنوز جان در بدن است؟ یا چگونه پرواز کرد در آن حال که هنوز پای در بند است؟

اما می توانی! آنگاه که تو خود را آزاد کنی و هرآنچه هست را در برابر یک خوبی عظیم و بی انتها کوچک ببینی. وچه زیباست این لحظه پرگشودن. و چه زیباست افق های خوشبختی از پس این زندان گلی...!



یکشنبه سوم شهریور 1387-9 بعد از ظهر |   | امیدواربی امیدناامید | گروه  |لینک به نوشته
عیدتون مبارک

بسم الله

سلام عیدتون مبارک. یعنی سالروز میلاد نور چشم  محمد(ص) علی(ع) و فاطمه(س)و امید تمامی مومنان و حق دوستان بر همه ایشان مبارک. تو این لحظه دارم فکر میکنم آیا واقعا ثابت کردم که دوستش دارم و منتظرشم؟ یا مثل خیلی آدمای دیگه فقط ظاهرا اینجوریمو باید خدا خدا کنم دیرتر بیاد که گیر نیفتم....

وای به حالم اگه از گروه دوم باشم. واقعا وقتی آقا بیاد کیا دوستشن کیا دشمن؟ وای به حال دشمناش که شکستشون بی بروبرگرده. تنها راه فرار اینه که توبه کنم و جزء دوستاش باشم...

او خواهد آمد اما ما ...

یه موضوع دیگه که چند وقته میخوام بگم:

حتما تا به حال شنیدید که مولوی سنی بوده . اما من چیز تازه ای دیدم که منو به شک انداخت:

 

تا صورت پیوند جهان بود علی بود                        تا نقش زمین بود و زمان بود علی بود

شاهی که ولی بود و وصی بود علی بود               سلطان سخا و کرم و جود علی بود

مسجود ملائک که شد آدم ز علی شد                 آدم چو یکی قبله و مسجود علی بود

هم آدم هم شیث هم ایوب هم ادریس                 هم یوسف وهم یونس هم هود علی بود

هم موسی وهم عیسی وهم خضر علی بود         هم صالح پیغمبر و هم هود علی بود

آن شیر دلاور که ز بهر طمع نفس                         در خوان جهان پنجه نیالود علی بود

آن کاشف قرآن که خدا در همه آن                        کردش صفت عصمت بستود علی بود

آن عارف سجاد که خاک درش از قدر                     از کنگره عرش برافزود علی بود

آن شاه سپر افراز که اندر ره اسلام                      تا کار نشد راست نیاسود علی بود

آن قلعه گشائی که در قلعه خیبر                        برکند به یک حمله و بگشود علی بود

چندان که در آفاق نظر کردم و دیدم                       از روی یقین در همه موجود علی بود

این کفر نباشد سخن کفر نه اینست                    تا هست علی باشد و تا بود علی بود

 

یا در جائی دیگر می گوید:

راز بگشای ای علی مرتضی      ای پس از سوء القضا حسن القضا

به نظر شما یه سنی این حرفو میرنه؟ یا به صراحت  مثل بیت آخری به سه خلیفه دیگه سوء القضا میگه. من که فکر نمی کنم! شاید هم خارج از دسته بندی ما (شیعه و سنی) شیعیانی در لباس سنی و یا برعکس وجود داشته باشن.



یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387-11 قبل از ظهر |   | امیدواربی امیدناامید | گروه  |لینک به نوشته
درد دل

به نام دوست هنوزم نمی دونم چرا گاهی وقتا اینقدر دلم می گیره. اما می دونم وقتی می خوام دلیلشو پیدا کنم، بعد از یه جمعبندی میبینم واقعا هیچ دلیلی بزرگی ندارم. همین موقعه که دلم بیشتر میگیره. احساس اینکه نمی تونی کاری بکنی، درواقع ناتوانی، خیلی عذاب آوره. شاید اینارو قبلا گفته باشم، از همون بچگی فکر می کردم با بیشتر دوستام فرق دارم، بزرگتر که شدم با خودم گفتم شاید اشتباه می کنم. این شد که بی خیال شدم و سعی کردم رفتارمو مثل بقیه کنم، اما بدتر شد. از همه رونده شدم، (خانوادم هم از لحاظ فرهنگی با بیشتر مردم فرق داشتن) ناخوداگاه رفتارم نه شبیه به خانواده بود نه شبیه دوستام. تنها شدم تو خودم رفتم، نمی دونم چقدر از بقیه دور شدم اما این دوری ناخوداگاه خیلی چیزا رو عوض کرد.اثر این دوری رو خیلی حس نمی کردم، بجز چند مورد کوچیک چون ارتباط کمی با اطرافیام داشتم، مشکل خاصی نبود. جالبه برام وقتی الان فکر می کنم و یادم میاد که هنوز فکر می کردم فرق زیادی با دیگران ندارم. اما قسمت تلخ قضیه از وقتی شروع شد که رفتم دانشگاه و، محیط جدید و، ... اولین حرکت این بود که بر خلاف باطنم، همه فکر می کردن یه بچه درسخون سر تو کتاب خشکم. البته خشک بودن که هستم ولی با وجود با استعدادی درس خون نیستم. اما مشکل من دقیقا دیگران و مقایسه شدن با اونا بود. این مقایسه کار خودم بودو... حالا بعد از این همه مدت که قرار بود تو اون محیط دوستای جدید و برخوردای جدید داشته باشم، همش ظاهر بود و من گوشه گیرتر و تنهاتر از قبلم. حالا دیگه بر خلاف گذشته تو تنهاییام خودم رو هیچ می دونم. سعی می کنم اینجوری نباشه اما ... واقعیت تلخه. من اطمینان دارم که جای پیشرفتم خیلی بود و من باید خیلی بالا باشم، اما این روحیه شکننده، ظریف، شاعرانه، لطیف و... . زندگی خیلی سختی داره و اگه آمادگیشو نداشته باشی... آخرش دیگه شکستم. اینایی که میگم خلاصه هزارتا داستانه که برای سبک شدن خودم میگم. اما بیشتر نمی گم که اگه دوستام اتفاقی خوندن منو بشناسن. چون دیگه خیلی وارد جزیات شدم. من با اون همه روحیه الان حس ناتوانی می کنم. تنها کاری که ازم بر میاد؟...سعیمو می کنم که خوب باشم!


سه شنبه یکم مرداد 1387-5 بعد از ظهر |   | امیدواربی امیدناامید | گروه  |لینک به نوشته
بخندیم

سلام گرم سوختید نه ..... یخ کردید! خوب بگذریم امروز اومدیم به یکسری آدم که استعداد داستان نویسی دارن ولیییییی.... بخندیم. هرکس تو اینترنت گشته باشه و یه چیزی حالیش باشه حتما تا حالا به داستانهای .... برخورده. کسی هم کهاین داستانها رو می خونه معمولا هدفی جز شنیدن ...... نداره. اما چیز جالبی که تو این داستانا هست دو قسمت یکی مثل مجله خانواده قسمت روز آشنایی، قسمت دوم قصه های تکراری فیلم های پورنو خارجی. قسمت اول که مربوط به حس داستان پردازی نویسنده میشه، اما قسمت دوم که که به صورت تابلو تابلو تابلو همون فیلماست.جالب اینه که نویسنده ها هم به خودشون افتخار می کنن که چه کارایی کردیم(حس داستان نویسی داریم). مواد لازم: مجله : هرچی بیشتر بهتر شخصیت داستان: به دلخواه شما دختر همسایه،دخترخاله،دخترعمه خاله،عمه،ما.... (این یکیو دیگه خجالت میکشم) خلاصه هر موئنثی که توی یه فامیل میتونه باشه. فیلم اونجوری: به میزان نامحدود مکان: وبلاگ ها با توضیح اینکه اگه شخصیت های شما از کسایی باشه که که تو کفشونید بهتر میتونید به قصه شاخ و برگ بدین. نحوه پخت: داستانای سرکاری مجله ها رو با دقت بخونید.فیلمها رو با دقت نگاه کنید.دیگه لازم نیست داستان پردازی کنید چون خود داستان میاد تو ذهن خرابتون(زحمت انتخاب شخصیت هم معمولا اگه تو کف کسی باشید از گردنتون ساقطه)، شما فقط بنویسید. همیشه آدمای تو کف برای شنیدن دروغای شما هست.


یکشنبه سی ام تیر 1387-11 بعد از ظهر |   | امیدواربی امیدناامید | گروه  |لینک به نوشته
چرا

به نام حقيقت يكتا سلام امروز خدمت کسایی که یکسری نظرات ...گذاشتن عرض می کنم بنده گفتم هرکس می خواد کاری بکنه من که نمی بینمش ونمیتونم جلوشو بگیرم. البته توصیه می کنم با خدا نجنگید. خوب به هر حال من این حرفایی که زدم رو برای کسایی که خواستن گفتم، هرکس که نخواست گوش نکنه. بنده یک اصل مهم برای خودم دارم(دوستای دانشگام هم میدونن): من مسلمان شیعه و ایرانیم غیر از اینها عضو هیچ گروه (بسیج، انجمن اسلامی و ...) فرقه (درویش، بهایی و ...) و خلاصه هر مجموعه غیر علمی که اصول خاصی برای خودشون دارن (مثلا یه اصل اسلامی رو در حد افراط عمل می کنن یا مثلا گروه هایی که آخرش ایسم داره) نیستم. البته ممکن این گروه ها عقاید درستی داشته باشن اما خدا رو شکر اونقدر آزاد هستم که اگه خواستم عقیدمو عوض کنم وتعصب نداشته باشم. با این توضیحات لطفا به من نسبت بیخودی ندید. اگه هم نظر من مخالف کار شماست منصف باشید و اگه میخواید کاری بکنید دیگه به من فحش ندید.(اصلا این وبلاگو نخونید)


یکشنبه سی ام تیر 1387-11 بعد از ظهر |   | امیدواربی امیدناامید | گروه  |لینک به نوشته
پاسخ2

به نام او که کلامش کاملترین کلام است اون دوست عزیزی که بعد از شنیدن جواب من گفت قرآن مال هزار سال پیشه نگران نباش از تو هم تو قرآن اسم برده شده. گفتی کجا؟ جای دقیقش رو نمی دونم ولی همه میدونن تو چندین سوره امثال تو رو اینجوری توصیف کرده که وقتی آیات خدا راو براشون می خونن ((قالو اساطیر الاولین)) میگن اینا افسانه های گذشته هاست.و اینم بدون که علاوه بر سرزنش اونا وعده سخت ترین عذاب رو به اونا می ده چون حقیقت رو می دونن ولی به خاطر اینکه نمی خوان دست از کارشون بردارن به قرآن (یعنی به خدا) دروغ می بندن. مواظب خودت باش این کاری که می کنی شوخی بردار و بچه بازی نیست. دوستان عزیز بنده مبلغ نیستم اینم چیزایی بود که به جوابهاش برخوردم.


دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387-9 قبل از ظهر |   | امیدواربی امیدناامید | گروه  |لینک به نوشته
پاسخ

به نام او که کلامش کاملترین است سلام ایندفه می خوام جواب یکی از دوستام رو که خیلی کلکل کردیم و آخرش گفت ...خود ...ارضایی...(معذرت می خوام) مشکل شرعی نداره رو بدم: با توضیح اینکه همه دستورات دینی نباید مستقیما توضیح داده بشن،دوست عزیز میتونید مراجعه کنید به قرآن مجید سوره سوره معراج آیات 30 و31. در اونجا توضیح داده شده که از اعمال شهوت با همسران هیچ باکی نیست، اما هر شکل دیگه شهوترانی غیر مجاز شمرده شده. دوست عزیز بی زحمت اگر اینبار خواستید کاری رو حتی در صورت گناه بودن انجام بدید، بی زحمت روی اون کلاه شرعی نذاشته و دین رو بد نام نکنید. با تشکر...


دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387-9 قبل از ظهر |   | امیدواربی امیدناامید | گروه  |لینک به نوشته
من کیستم

                     به نام ...

                                                                                                                          

ای کاش می دانستیم چه باید بکنیم...

افسوس تمامی نقشه های بزرگمان پس از خوابی کوتاه فراموش می شود...

وای بر ما که چه زود فراموش می کنیم که چه بودیم و چگونه به اینجا رسیدیم...

آبی بی مقدار کودکی ناتوان آنگاه موجودی با روح شکننده ...

از خالق خود طلبکاریم و او را یا نمی بینیم یا مسول میبینیم...

از آنچه به ما داده راضی نیستیم وآنچه ما را نهی کرده میخواهیم...

خیر ما در آن است اما خیرخود را هم نمی خواهیم...

هر آن در کمینگاه ما هستند ما را نگه می دارد  و ابلهانه به سوی دام فرار می کنیم...

نزدیک است که با هر غمی یا هر مشکلی بشکنیم...

آنگاه که تنها خیال یک نفر و فکر این کهبی یاور رها نشده ایم از اندوه عالم رهایمان می کند...

نمیفهمیم که چرا اینجاییم و آنگاه همه وظایف را فراموش کرده به دنبال سرکش دونمان می رویم...

وای بر ما که ابلهانه طلبکاریم و فراموشکار...

هرچن که امروز نیز سرکشی کردم اما این بار فکر کردم واین سرکش را برای مدتی سر جایش نشاندم می دانم اگر به من کمک نمی شد هچون پشه ای در باد بودم و می دانم که این آخر کار نبود. عاجزانه می خواهم که در این گرداب رها نشوم...

و چگونه می توانم غوغای درونم را در کلمات بگنجانم جز این نیست که بنده ای ضعیفم در برابر خالقی بزرگ و هر آن بی لطفش نابود...

                                                                                                                                                                                



سه شنبه یازدهم تیر 1387-10 قبل از ظهر |   | امیدواربی امیدناامید | گروه  |لینک به نوشته
بخت ما

به نام آنكه بودنش تنها دلخوشيست

 مرا در جنگل اندوه هم جا نيست

      شبم در دامن يك كوه هم جا نيست

 چه شد آخر كه كه در بخت من مسكين

      نشان از ياري و از رنگ پيدا نيست

 

 ببخشيد مجبور شدم با موبايل آپ كنم ديگه...



یکشنبه نهم تیر 1387-4 قبل از ظهر |   | امیدواربی امیدناامید | گروه  |لینک به نوشته
دردی نه از دل که از دلها

                                          به نام یگانه مهربان

(معذرت می خوام تو امتحاناستو دیگه سخته... . ۵۰۰ صفحه کتاب زبان انگلیسی باید بخونمو دیگه ...)

خیلی پیش میاد که آدما گروهی بمیرن. زلزله سیل و... . اما همه اینا خواست خداست و کسی تقصیر نداره. اون زمانی دلت می سوزه که به خاطر اشتباه یا سودجویی کسی دیگه یه عده بی گناه...

ایندفه نمی خوام راجع به دل سوخته خودم حرف بزنم می خوام راجع به سوختن همه چیز حرف بزنم. چند وقت پیش خبری تو تلویزیون پخش شد البته با ... . انفجار یه کارخونه تو شازند با کمتر از سی نفر کشته؟ عجیبه یکی از آشناهام تو بیمارستان می گفت:

تصور کنید تو بیمارستان نشستی میبینی یه نفر سیاه سیاه با گوشتای آویزون که با لباسش مخلوط شده بدون همراه میاد تو صحنه ای به وحشتناکی مومیایی ها تو فیلم های ترسناک... . تو لحظه اول با خودت میگی وای به حال بچه های اورژانس. اما غافلی از این که تا چند دقیقه بعد حدود ۴۰ (تلوزیون تعداد کشته هارو زیر ۳۰ نفر اعلام کرد)نفر با همین وضع و بالاتر از ۷۰ درصد سوختگی پشت سر همین آدم میان تو و تو باید به بدن اونا ضد عفونی کننده بمالی (دکتر بیمارستان همون موقع پیشبینی میکنه که هیچکدم زنده نمی مونن) تا چند لحظه دیگه همین آدما با اون قیافه تو چشات زل میزنن و میگن:نزار من بمیرم تازه یک هفته است که ازدواج کردم یا اون یکی یه زنه که ۵ تا بچه داره و...  به همه این آدما باید مورفین تزرق بشه و یک زن اونجا در برابر این وضعه.دکتر مجبور می شه عمل رو ترک کنه تا آنژوکت رو به دستای بدون گوشت اونا بدوزه.

کسی که اینا رو تعریف کرد بعد از اون حادثه مشکل عصبی پیدا کرده و حتی برای خانوادش هم مشکل به وجود آوورده.حالا خانواده قربانیا رو تصور کنید... .

 اینا همه به کنار بیشتر کارگرای این کار خونه نمی دونستن تو چه جای خطرناکی کار می کنن که بعد از انفجار اول فرار نکردن.این مورد باید به وسیله مسئولای کارخونه قبلا اطلاع داده می شد. مخزن مواد شیمیایی به اون خطرناکی ترک داشته و همزمان نزدیک اون جوشکاری می شده.صاحب کارخونه ... ولش کن حوصله دردسر ندارم هرکی بوده.

خیلی فرق هست بین مردن در شرایطی که خوت مقصر باشی و مشیت الهی باشه تا اینکه به خاطر سودجویی دیگران بی گناه... بعد هم هیچی.

چند تا از فیلمایی که گرفته شده رو براتون میذارم که فیلمبردار اول ...

 نزدیک صحنه

چند دقیقه قبل از انفجار

کمی دورتر

بازم هست اگه به دستم برسه.فعلا...

 



سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387-1 بعد از ظهر |   | امیدواربی امیدناامید | گروه  |لینک به نوشته
و من مردم

به نام تنها یاری که داشتم

همه دنیا خانه ام بود و همه زمین پناهم همه جا را دیده بودم و بیشتر آن را هیچکس دیگری ندیده بود.

و ای کاش آن جاهایی را که همه دیده بودند هیچ وقت نمی دیدم.دنیای شیرینی بود ودنیای تلخیست که همه در آن زندگه می کنند.بالهایی بزرگ داشتم فرشته ای بودم نمی دانم کی به اینان پیوستم.

این گودالی که در آنم سرد است.از وقتی که در آن افتادم تمام بدنم درد می کند.آن دنیای بزرگ و آن پرنده زیبا.افکارم را جمع می کنم از این گودال گریزی نیست... .اما این منم و این بالهایم. تا پای مرگ می جنگم دهانه گودال بسیار تنگ است و من کودک می مانم تا گرفتار نباشم.تنها راه همین است.تنها کودک است که می تواند از اینجا فرار کند.فردا را شاید ببینم اما اگر ندیدم آهای همه کودکان دنیا آهای معصومان زمین سلام مرا به فردا برسانید و بگویید عاشقش بودم.

شکسته بال هماآسمان بگیر او را 

           نماند شوق پریدن زمین بگیر او را

تمام عالم وآدم حریص بال و پرند

              نگیر بال وپرش یا خدا بگیر او را

همای سرکش من شد به انزوا محکوم  

              تو ای لطافت پنهان زمن نگیر او را   



یکشنبه دوازدهم خرداد 1387-10 قبل از ظهر |   | امیدواربی امیدناامید | گروه  |لینک به نوشته